تبليغاتX
کلاس باحال مدیریت کسب و کارهای کوچک
یه نکته ای وجود داره
استاد سر کلاس سوالی می پرسه که ممکنه اینجور برداشت شه که هر کی بهش جواب بده شاید بتونه بدون ترشی دانشجوی خوبی از آب دربیاد
حالا هجوم صداهای درهم و برهم ... زیر و برم ...
تو هم ساکت نشستی تا ببینی بقیه چه جوابی می دن و اینکه شاید بتونی برای خودت موضوعی برای خنده پیدا کنی
بغل دستیت هم از فرط اشتیاق به پاسخگویی انگشت اشارش داره می ره تو چشت (علامتیست برای اجازه گرفتن) و خودش هم در حال پرت شدن از روی صندلی
حالا داره یه جواب پرت می ده ولی نه یک بار بلکه صد بار جوابش رو با انواع تن صدا ارائه میده
منم این وسط می بینم که استاد بغل دستی منو دیده و چه شکست علمی ای خورده و روشو بر می گردونه که ببینه بقیه چی دارن بگن ... باز این بغل دستی من ... استاد ... استاد ... ور ور ور ور ور ور .... استاد ما بگیم ... ور ور ور ور شر و ور

در انتها استاد که می بیند ول کن نیست ... با بی تفاوتی بهش اشاره میکنه یعنی که بگو ... او هم با اشتیاق می گوید ... و استادت بار دیگر با بی تفاوتی به شخص دیگری اشاره می کند ... به این معنی که مورد تایید واقع نشد!!!

مورال ریزالتش می تواند چنین باشد ... به جان خودت استاد می شنود و اگر جوابت نمی دهد یعنی دیگر بس است ادامه نده!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم

کلاس مهارت های کارافرینی هم بالاخره بعد از کلی پاس به نسترن رسید و امروز نسترن اومد سر کلاسمون ... نسترن هم مثه ما بزرگ شده ... خانوم تر شده ... با اعتماد به نفس بیشر
ویژگی خوب نسترن اینه که آماده میاد سر کلاس
سر کلاس یکی از دوستای خوبم به نسترن شکایت کرد که چرا رشتمون نظم نداره ... نسترن گفت این توهمه که شماها فکر می کنید که نظم ندارید و این فقط بخاطر اینه که رشتتون جدیده وگرنه توی همه ی رشته ها همین دغدغه ها هست، خب هم حق با دوستم بود هم حق با نسترن ...
اما من همیشه به این معتقدم که آدم هر کاری که دلش بخواد رو می تونه انجام بده ... فقط وفقط کافیه که بخواد ... بخواد با همه وجودش هم بخواد
همین من وقتایی که تعطیلم خواب می شه بدترین دشمنم همش دلم میخواد به کارام برسم ... و همین که شب امتحان می شه یا دانشکده میام ... انگار خواب بهترین و شیرین ترین خاطره من می شه ... اینا همش بستگی به خواستن داره ...
من کلاسای طهمورث رو دوست دارم ... تو کلاسش از اینکه اینهمه کم اطلاعم از خودم بدم میاد ... تو کلاسش یه عالمه چیزای جورواجور تو ذهنم وول می خوره و دلم میخواد خیلی کارا انجام بدم ، ولی هنوز به مرحله الزام نرسیدم ...
از دید من اینکه آدم بخواد کاری انجام بده باید از انجام ندادنش احساس خفگی بهش دست بده ... حالش بد بشه ... نتونه خودشو تحمل کنه ... وقتی شب میخواد بخوابه تنش بلرزه ... فکر کنه داره تب می کنه ... در غیر این صورت اون کار یه کار فوق العاده نمی شه ... و شاید اصلا انجام نشه

یه نیگا که به پست می کنم ... می بینم خیلی شکسته بسته نوشتم ... نمی دونم آیا کسی متوجه شد چی میخوام بگم!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم

آغاز یه ترم و یه سال تحصیلی جدید
شاید این اولین ترمی باشه که قبل از حذف و اضافه برنامه مرتبی برا خودم جور کردم ... با دوستم به این نتیجه رسیدیم که ما که اهل پاچه خواری و باقی مسائل نیستیم اینکه با چه استادی درس برداریم اهمیت چندانی نداره ... استاد خوب در کل استادی که خیلی خوب باشه و استاد خیلی خوب هم باید رویایی باشه ...
خب ما نداریم ... منم دانشجوی خوبی نیستم ... دانش جوی خوبی نیستم ... پس همینقدر که بتونم یه برنامه ای درست کنم که مینیمم وقتم رو خدمت اساتید باشم این خودش یعنی یه برنامه خوب

به دنبال نسترن و آرمیتا ... این ترم داریم یک عدد مونا ... خاله مونا بچه ی خوشکل و بانمکیه که هیجان زیادی برای تدریس داره انگار داشت تو کلاس پرواز می کرد هر آن یه ایده به ذهنش می رسید و دلش می خواست به ما هم بگه ... خب بامزه بود واقعا

من هم موافقم که در کتابخونه نمی شه چیپس و پفک و ساندویچ خورد اما اینکه نمی ذارن چای یا قهوه بخوریم یعنی یه حرکت زیر پوستی برای دور کردن جوانان مملکت از کتاب خواندن در کتابخانه
در یک جمله دانشگاه را دوست ندارم ...

دلم برای مسعود تنگ می شه استاد باید به دانشجوش کتاب خوندن یاد بده ... مسعود تنها کسی بود که اینکارو کرد

از استادای پاورپوینتی بدم میاد

روش تحقیق رو با طهمورث برداشتم از هر کی می پرسم می گه برو حذف کن ... تو این دو جلسه ازش بدم نیومد حداقل برای دو جلسه تونست منو جذب کنه حالا نه خیلی زیاد اما بدم نبوده ... اما دوست داشتن من با نمره پایان ترم دقیقا رابطه معکوس دارن

کاش می شد بازم با شیرکوند درس برداشت

ساسان استاد دوست داشتنی ای بود و هست اگه صنعتی پاس نکنم بازم با خودش برمی دارم

چرا ما تو دانشگاه مبلمان نداریم بلکه آدم بخواد یه نفر رو دعوت کنه باهم گپ بدردبخور بزنن و نخوان برن تو دار و درخت و گل و چمن

به این نتیجه رسیدم که تو کلاس استاد هرچی میپرسه باید دستت رو بگیری بالا ... اینکه چی می گی زیاد مهم نیست فقط دستت بره بالا

در راستای خصوصی سازی ارشد رشته کارآفرینی ضریب زبان کمتر و کامپیوتر حذف و بازاریابی اضافه

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم

اینهم از امتحانای این ترم ...
در مجموع همه را به (...) دادیم ، اینقدر ذوق تمام شدنشان زیاد بود که بی خیال همه چی شدم
حالا من و یه تعطیلات ده روزه و مثه همیشه یه عالمه نقشه که معلوم نیست انجامشون می دم یانه!
این ترم جدید، اولین ترمی است که به آغازش نزدیک می شم و پیش خودم نمی گم این ترم بهتر درس خواهم خوند که شبای امتحان به (...) نیفتم!
همینی که هست!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم

البته این ستمیست که ممکن است به هر قومی برود و هم نرود که نیمه ی ثلث آخر تعطیلاتش را امتحان بدهد
خدایی نکرده نه بنده اهل غر و غور هستم نه قصد چنین جسارتی دارم
سه تا از امتحانا رفت ... فردا هم که چهارمیش این یعنی که نیمه ی راه رو رفتم ... از همون اول امتحانا نه از همون قبل ترش هی تو خونه جار می زدم آخ جون چهار شنبه ی هفته ی دیگه ...
کاش یه تعطیلاتی هم برامون می ذاشتن ...
اما خب حس جالبی بود که گفتم نصیب هر قوم نفرین شده بارون زده ای نمی شه که این موقع سال پاشه بیاد امتحان بده البته به قول بچه ها یه بار هم که شده تونستیم تجدیدشدگان رو درک کنیم
حس جالبش اینجا بود با اینکه سه ماه بود بچه ها رو ندیده بودم اما چون داشتیم ادامه ترم قبل رو می رفتیم هیچ حس تازگی ای نداشت تا حدی که یادم می رفت به بعضی ها سلام کنم بعدش یهو متوجه می شدم می دیدیم عجب کاری کردم ...
شبهای قدر هم که به تخمین حسابها و اهرمهای شرکتهای نامعلوم می گذرد ... خدا کند اینقدر که ما این شبها یه قرون دو زار مردم را در ماشین حساب چک می کنیم که بشود یه تست زد ... یه جایی دست ما را بگیرد
دیشب همش بخودم می گفتم و تو چه می دانی که شب قدر چیست ... کلی به خودم دلداری دادم که من هیچ چیز نمیدانم ولی حتما یه چیز خوبی توش هست ... حالا چه با ماشین حساب چه با تسبیح ... هر دو از دو مصدر متفاوت با حروف مشابه هستند دیگر
به جان خودم همه ی این پست از عوارض حرص کردن است

خدا به دادم برسد با این درس روستایی و تدریس شاهکارنه اش ... چه درس مهمی می تونست باشه و چقدر جذاب ... و آخر ترم جز یک به جهنم گفتن نصیبی ندارد

پ.ن:خاطرات مشترکمان به زیر صفر رسیده است ولی من هنوز به صفر نرسیده ام ... ازین پس خصوصی تر می شود به قول شاعر شهیر که می فرماید
به کسی بر نخوره بــــــــــــــــــــــــــر نخوره
من یکی پنجرمو می بندم

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم

سلام به کی نمی دونم ... سلام به هر کی که حوصله می ذاره وقت می ذاره اینجا رو می خونه
امیدوارم این روزها که مصادف با خوردن در حال همگی مان می باشد کمی خوبتر از من باشید ...
دیگه هر چی بود از این تابستون تعطیلی هاش گذشت و دوباره باید بشینیم سر درس و مدرسه و مقشامون
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم ... چنان که بی حالم به کارای خودمم به زور می رسم چه برسه به حرف زدن ... اما یه دوست خیلی خوبی یه سری اطلاعات در مورد غذا خوردن مخصوصا برای شبهای امتحان مخصوصا که خورده به ماه رمضون برای من فرستاده بودند که دلم نیومد تو وبلاگم که مخاطبینش دانشجو هستند نذارم
اگه مثه من از فرط بیحالی همش دلتون خوابیدن می خواد به کتابا نگاه می کنید بیشتر خوابتون می گیره یه این پست دقت بفرمایید ...

كاكائو: حافظه رو زياد ميكنه و به گردش خون در مغز كمك ميكنه و سكته مغري رو كاهش ميده(بهتره شيريني هاي كاكائويي مصرف بشه)من خودم توی بهترین شکلات کاکائو ایرانی ای که خوردم میکی ما بوده اگه مثل من از کاکائو شیرین خوشتون نمی یاد از کاکائو های ورقه ای هفتاد درصد به بالا که اکثرا خارجی هستند یه مدل پارمیدا ایرانی هم البته ازشون دیدم می تنید استفاده کنید

ورزش و دويدن ارام باعث تقويت حافظه ميشه البته اینو میتونید برای بعد ازماه رمضون استفاده کنید من یکی که جونشو ندارم


آب خوردن باعث افزايش قدرت يادگيري ميشه چند ليوان در روز


اسيدهاي چرب امگا 3 كه در روغن كلزاي لادن يا ماهي وكپسولهاي ماهي و...هست بهتره روغن كلزاي لادن رو مصرف كني كه توي همه سوپرماركتها هم پيدا ميشه و طعمش هم بهتر از افتابگردانه برا سرخ كردن كتلت هم خوبه البته در دماي كم يادت باشه اصلي ترين تركيب مغز امگا 3 هست كه امگا 3 نه تنها باعث افزايش قدرت يادگيري ميشه بلكه در تعادل خلق و خو هم موثره

البته بهترين روغن روغن زيتونه ولي بد مزه است و گرون من همینجا از دیگر تولید کنندگان روغن عذر خواهی می نومایم


تخم مرغ (نيمرو) خيلي عاليه براي مغز و براي ارامش قبل امتحان من متوجه شدم كه مصرفش خيلي به ادم ارامش ميده و صبح روز امتحان بهتره مصرف بشه اگه مثه من دوست ندارید صبحانه چرب بخورید می تونید تخم مرغ آب پز یا عسلی بخورید

آب سيب هم خيلي به ادم ارامش ميده و براي سلامتي هم خوبه بهتره صبح امتحان مصرف بشه البته اب سيب تازه و بدون افزودني

آب هويچ خيلي عاليه و باعث ارامش ميشه برتريش به اب سيب اينه كه تازه اش به راحتي گير مياد واسه چشم هم خیلی مفیده و خوردنش سبکتر از آب سیبه ... خوردن یه لیوان آب سیب طبیعی برا من یکی که خیلی سنگینه اما خب خیلی خوشمزه تره

خواب 8 ساعت رو فراموش نكن بدن به ازاي هر دو ساعت كار به يه ساعت خواب احتياج داره تا مغز بتونه داده ها و اطلاعات رو مرتب كنه ... اصلا بهتو توصیه نمی کنم مثه من جو گیر شید و خوابتون رو کم کنید بعد یهو مجبور شید یه هفته تو منگی به سر ببرید

ويتامين دي روي مغز معجزه ميكنه روزي نيم ساعت افتاب گرفتن كافيه

25 دقيقه خواب بعدازظهر خيلي خوبه برا مغز و طبق تحقيقات ژاپني ها نبايد بيشتر از اين بشه ... منکه هیچ وقت نتونستم این کارو بکنم همیشه 25 دقیقه ام می شه 2.5 ساعت


جويدن ادامس تاثير مثبت داره روي مغز ... من با این یکی خیلی موافقم


ويتامين ب6 باعث تقويت حافظه و ب1 و ب2و ب3 و ب12 باعث ترميم بافت مغز مي شوند كه تو مرغ و موز و قرص ب كمپلكس هست


اینا هم چیزای بدی هستند میل نفرمایید اگر مایلید


شيريني و شكر و قند   مغز رو ازبين ميبره

چربيهاي جامد مغز رو ناتوان ميكنه

فشار خون بالا

اب يخ تاثير منفي داره رو مغز

لبنيات به صورت موقتي مغز رو از كار ميندازه ولي مواقعي كه مطالعه نداريم واجبه كه خورده بشه

نمك دشمن مغزه

كربو هيدراتها مثل سيب زميني و برنج برا مغز مفيد نيست

سرب و الودگي هوا

استرس كاركرد مغز رو شديدا كم ميكنه

ترشيها ميوه هاي ترش سوسيس كالباس و گوشت گاو بد هست



خب اینم از این ... البته یکمکی براتون خلاصه ترش کردم

ماه رضون خوبی داشته باشید امتحاناتونم خوب بدین منو سرافراز کنید
می بخشید اگه بعضی جاهاش املاش چرت و پرته یا فونتش یکم نامرتب ... حالم اونقدر خوب نیست که بتونم مرتبشون کنم اما دلم میخواست اینارو براتون بذارم


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم |

سلام دوستان، لیدی ها و جنتلمن ها

امروز وبلاگ یکی از بچه ها رو می خوندم که یک پستش رو اختصاص داده بود به آقای دکتر شیرکوند ... پست تاثیر گذاری بود ... یهو از خودم خجالت کشیدم چرا من اینکارو نکردم با اینکه از همون روز اول از بازداشت ایشون خبردار شده بودم البته الان بی اطلاعم (اگه کسی خبر داره به منم بگه) ...

ایشون از نظر من از معدود استادای دانشکده هستن که حسابی حس پز دادن و افتخار رو برای دانشجوهاش ایجاد می کنه حداقل برای من که اینجوری بود ... دو ترمی که با ایشون کلاس داشتم خودمو به آب و آتیش می زدم که اقتصادامو با ایشون بردارم جوری که محور برنامه ریزیم می شد اقتصاد و ساعت های اقتصاد و روزهاش و ... و نمی دونم چی !!!

یه حس خوبی بهم می گه ... اگه خوب نبود ... اگه اینهمه که دانشجوهاش دوسش دارن محبوب نبود ... اگه حرفش حساب نبود ... اگه علمش زیاد نبود ... قطعا در این بلوا آزادشون می ذاشتن!!!

محکوم به این همه خوبی !!!
دلم میخواد مثه مولانا بشم و با یه شور و هیجانی بگم ... حبست مبارک!!!


استاد عزیزم

جناب آقای دکتر شیرکوند ... کلاس های شما هر کدام برای خودش خطابه ای بود ... هر کدومش نابود کردن شب سیاه و نشون دادن نوری بود که باید می دیدیم وجود دارد ... من برای هیچ کدوم از امتحاناتون از جزوه کلاسیتون استفاده نکردم ... چون عملا امتحان مزخرفترین و هیجان انگیز ترین بخش دانشگاهه که مربوط به دانشجوست شما اینو خوب فهمیده بودید ... شما اینو خوب فهمیده بودید که کلاس درس، جای گفتن محتویات کتابایی نیست که کتابخونه ها ازشون پر شده ... شما خوب فهمیدید که کلاس درس جای نگفته ها و روشن کردن افکار دانشجوهاست ... جزوه های من از شما، فارغ از هر فرمولیست ... جزوه های من از شما دریای حرفهاییست که نمی گذاشتند بدانیم ،بفهمیم ، بخوانیم ...

و اما من ... نمی دونم چجوری و چطور، اما دلم نمی خواد کلاساتون دیگه نباشه ... کاش اونقدر جرئت داشته باشیم که بگیم نمی ذاریم که نباشید!

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم |

توجه بهار به پست قبل نه قبلیش یه حسی در من ایجاد کرد که یک پستی بذارم در مورد همت شخصی و احساس مسولیت به خود و احساس استقلال در پیشرفت ... یک بار دیگر به این گروه اسمی توجه کنید ... احساس استقلال در پیشرفت

بعد از مقدمه بالا که مخاطب رو به محتوای پست مطلع کردم ... وظیفه ی خودم می دونم از همه دوستان بخوام برای کشورمون دعا کنند ... می دونم که حرف خنده داری زدم حتما همه این کارو می کنند ... وضع بدی که در کشور بوجود اومده ... به نفع هیچ یک از دو دسته ایجاد شده نیست و حتم دارم که هیچ یک از این دو دسته به این وضع راضی نیستند ... بعضی از شهرها دارن داغون می شن ... جوونهامون دارن کشته می شن ... خیلی از حرمت ها برای همیشه شکسته شده ... همه ی اینها به کنار ... همه به حالتی از افسردگی فرو رفتیم ... افسردگی و گاها خشم ... حتم دارم که هیچ یک از شما زندگی همیشگیتون رو ندارید و روان آشفته ای دارید ... حتم دارم که دارید ایران رو با روحتون لمس می کنید ... و حتی اگه گاهی عصبانی می شید و چهارتا بد براه هم می گید با همه وجودتون دارید عشق زیادتون به وطن رو درک می کنید ...

برگردیم به حرفای خودمون ... خیلی از ما ها که خود منم تا چند ماه پیش از همین دسته بودم ... احساسمون اینه که چرا کسی کاری نمی کنه که من پیشرفت کنم این نوشته رو بلد کردم تا خنده ی شما هم بلد شود ... خب خیلی از غرهایی که ما می زنیم از خونه گرفته  تا خیابونهای شهر ... از راهنمایی تا دبیرستان ... اگه کمی بهش فکر کنیم معنی خنده داری جز این نخواهد داشت ... این حقیقته هیچکی واقعا دلش نمی خواد تو پیشرفت کنی ... اما این واقعیت به این تلخی هم که میگم  نیست ... خب چرا ممکنه افرادی هم وجود داشته باشند که از صمیم قلب دلشون پیشرفت کسی رو بخواد ولی قظعا اون آدم به آدم تنبل بیکار  غرغرو نیست ... هیچ کس دلش نمی خواد به کسی کمک کنه که جنم نداره ... صد در صد این شیوه درست نیست و من این باور رو قبول ندارم اما وضعیت حاکم همینه

احساس استقلال در پیشرفت یکی از همون عبارت های ساختگی و ترکیبیه منه که از یک حس متفاوت و خاص دم نمی زنه حسی است که در درون خیلی ها دیدم و دلم خواسته این افراد رو در ذهنم در جایگاه دیگه بگذارم چون این افراد برای من بسیار با ارزش و قابل احترامن
البته که پیشرفت مستقل وجود ندارد ... این واضحه که شما نمی تونید بدون دیگران و بدون کمک دیگران،بدون نظارت دیگران، بدون تعلیم از دیگران پیشرفت کنید ... همه ی انسانهای مکتشف،مخترع،تئوریسین همه آنها حداقل کمکی که گرفته اند یک دسته اطلاعات وسیع از دیگران قرض کرده اند ...
اما احساس استقلال در پیشرفت چیزی جدا از استقلال در پیشرفت هست ... احساس استقلال در پیشرفت تنها یک محرک از نوع انگیزش است ... تنها حس استارت کار است ... تنها منفعل نبودن و منتظر نبودن است ... همین!!!!


دیشب به متن بالا فکر کردم ، و تا نوشتمش طول کشید ... صبحانه هم نخوردم ... البته که خیلی(...) تشریف دارید اگه فکر کنید صبحانه نخوردم که بیام بنویسم ... خیر، خواهر دوست داشتنیه بنده رفته است نان تازه بخرد فرمودن چیزی نخور تا من بیام ... اینقدر اشتها دارم که می توانم جای تکتکتان را خالی بفرضم ... و بجای همتون نوش جان کنم ... روز .. نه!!! شاید هم شبتون .. خوش


+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم |




این پست فاقد هر گونه
ارزشی بود ... حذف گردید



+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم |

روند نوشتن توی این وبلاگ مسیرش رو به کلی عوض کرده و این کاملا ناخودآگاهانست ... همیشه دلم میخواست اینجا جایی باشه برای صاف نوشتن از کلاس و همکلاسی ... اما انگار بی اونکه بخوام دارم جور دیگه ای پیش می رم ... اما هر چه که می نویسم حتم دارم برای همکلاسیهام می نویسم ... حس های مشترک ... درد های مشترک ... شادی های مشترک ... شاید به خاطر این سالهای مشترک

نمی تونم تصور کنم خوندن این پست در شما چه حسی رو ایجاد می کنه اما دلم میخواد با دنبال کردن این نوشته حداقل حس من رو از عنوان کردن این بحث درک کنید و شاید به درک مشترکی برسیم.

پدیده های گوناگونی که در اطراف ما وجود دارند ورودی هایی که هر روزه آنها را دریافت می کنیم بی آنکه غربال شوند و یا درجه دار ... ورودی ها از نوشته ها ... کتابها ... اشعار ... ترانه ها ... اخبار گرفته تا حرف ها ... نگاه ها ... خطاب ها و ...
نمی دونم این ورودی ها رو چی می شه اسمش گذاشت ... اما اون ورودی هایی رو انتخاب می کنم که حداقل برای یک دقیقه فکر ما رو به خودش مشغول کرده و ما با همه حواسمون اون ورودی رو حس کردیم و ورودیش رو امضا کردیم ...
گاهی به این  می اندیشم چرا در ذهنم خبری از پایکوبی و جشن و سرور نیست ... چرا افکار با هم دوست نمی شوند،با هم ازدواج نمی کنند چرا دست به دست هم نمی دهند و برای آینده ای بهتر به هم وعده و عید نمی دهند ... چرا همه ی این ورودی ها در گوشه ای کز کرده و به هم بی اهمیت هستند ... چرا خانه ذهن من اینقدر کثیف و نا مرتب است ... چرا هیچ فکری چراغی روشن نمی کند ... چرا هیچ فکری پیشنهاد رقص به فکر دیگر را نمی دهد ... چرا همه  فقط وارد می شوند.
خودم را مقصر دیدم ... من به عنوان خدای این ورودی ها هیچ گاه به آنها اهمیت ندادم ... هویت شان را مشخص نکردم و جنسیتی برای آنها قائل نشدم ... این ورودی ها آنقدر خام هستند که نمی توانند خودشان را بشناسند چه بخواهد با ورودی دیگر ارتباط داشته باشند و یا بخواهند پیشنهاد دوستی به کسی بدهند ... من آنها را رها کردم ... آنها هم بی جان و رمق در اتاقهای کثیف و بی نور ذهنم جا خوش کرده اند.
به این می اندیشیدم حداقل روزی باید هزاران عروسی در ذهنم برپا می شد ... باید ثمره های این ازدواج ها نیز با هم آشنا می شدند ... باید نسل اندر نسل ذهنم تاریخ ساز می شد ... اما در ذهن من حتی هنوز آدم و حوا هم یکدیگر را نخواسته اند ...
برخی از این فکر ها و ورودی ها با هم روابط نامشروعی داشته اند که حاصل آن تنها باعث فساد خانه ذهنم شد،و بعضی از این فکر ها تصمیم داشتند یکی از اتاقها را برای خود روشن و تمیز کنند ولی آنقدر ضعیف بودند که قبل از روشن کردن چراغ مردند ... و برخی از آنها حتی باردار هم شدند اما آنقدر بیمار بودند که حاصلش تنها جسدهایی بود که فقط محیط ذهنم را آلوده می کرد ...

واینطور شد که در ذهن من هیچ وقت نسلی برنیامد ... هیج زاد و ولدی نشد ... و هیچ چراغی روشنایی اش بدرد کسی نخورد

تقصیر چه کسی بود؟؟؟
می توانم بگویم من اجازه خیلی از این ورودی ها را نداده بودم ... در محیطی بودم که بی اجازه هر ورودی را به ذهنم پرتاب کردند ... و می توانم بگویم هنگام  ورود این ورودی های جدید چرا برایشان توضیح ندادم به کجا بروند چرا قوانین ذهنم را برایشان نگفتم ... چرا هدف از روند ذهنم را برایشان توضیح ندادم تا بعضی شان مایوس شوند ... تا بعضی هاشان را امید وار کنم ... تا بعضی هاشان خودکشی کنند ...

این می شود که ذهن من می شود یک خانه بی هدف که فقط مکانی است برای خوابیدن ... بی جشن ... بی میهمانی ... بی نسل

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم |