روزِ آخر بود ... شاید نه برای همه ... ولی برای خیلی از هم ورودی هام و دوستام روزِ آخر بود ... حتما خیلی تکراری هست که بگم مثه یه چشم به هم زدن بود ... و از دیدِ من حتی اصلا اینجوری نبود ... تک تکِ روزها حس شد ... از اون روزی که نمی دونستی با کی جور خواهی شد ... تا روزهایِ سختی که سرِ کلاس هایی که تحملشونو نداشتی ... تا روزایی که با دوستات بهت خوش می گذشت و دلت میخواست بیشتر باهاشون باشی ... تا روزهایی که کلاسِ بعضی اساتید خیلی دوست داشتنی بود ... وقتی یه چیزایی یادگرفتی که احساس خوبِ فکر کردن بهت دست داد ... تا روزهایی که کم کم فهمیدیم بعضی ها رو بیشتر دوست داریم ... تا روزهایی که کم کم یاد گرفتیم تا تهِ چشاش بریو احوالشو نپرسی ... تا وقتی که بغضِ یکی می شد اشکِ تو ... خوشحالیش می شد خنده ی تو ... تا وقتی که فهمیدیم بعضی از همکلاسی هامون چقدر خوب بودن ...  تا وقتی که فهمیدی چقدر بعضی ها محترمن ... تا وقتی که فهمیدی ... فهمیدی .... خیلی چیزارو ... اینا واقعا اندازه یه چشم به هم زدن نیست ... فراموش شدنی هم نیست ... یکم انصاف می خواد و یه حافظه ی با معرفت ...
حالا همه مون می افتیم تو مسیرهای مهمِ زندگی ... که ممکنِ خیلی از هم جدا بشیم ... ممکنِ بیفتیم توی قشرای مختلف ... ممکنِ فردا خیلی اتفاقی سر و کارمون بهم بیفته ... ممکنِ انقدر دور بشیم که چند سال دیگه از شدتِ دلتنگی بیفتیم تو فیس بوک و اسمای همو سرچ کنیم ... ممکن هم هست کنارِ هم باهم این مسیر رو طی کنیم ... ممکنِ گاهی لیست بلند بالای گوشی هامونو نگاه کنیم ... زنگ هم نه ... یه حال و احوالِ نوشتنی ... یه دلیوری ... اگه جواب نداد ... زنگ بزنیم ... خدا کنه دیگه به جواب ندادن نرسه!!!
مهم نیست چقدر پشتِ سر هم خوب گفتیم یا بد گفتیم ... مهم اینِ که هیچ وقت تو روی هم بهم حرفای ناراحت کننده نزدیم ... مهم نیست اگه واسه یه سلامِ کوچیک گفتن خودمونو به ندیدن زدیم ... مهم اینِ که وقتی توفیق اجباری چشم تو چشم شدیم قربون صدقه هم رفتیم ...
یه دنیا بودو ... یه ایرانو ... یه دانشگاه تهرانو ... یه رشته ای که نبود ...
سال هشتاد و شش اومد تو دفترچه و منو خیلیا زدیم ... یکی انتخابِ اولش بود ... یکی سوم .... یکی دهم ... یکی آخر ...
یه جمعِ نه چندان کمی قبول شدیمو اومدیمو ... چهار سال هم گذشت!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم |

خیلی از دوستای من این روزا برای کنکور می خونن ... منم می خونم ... امیدوارم برای هممون هر چی خیر هست پیش بیاد ... استرس و مسترس و این چیزا هم نداشته باشین ... هر کسی قد تلاشش میگیره ... مگه اینکه بدبیاری بیاره که اونم بالاخره یه شرایط خاصیه که چیزای دیگه باید از توش دربیاد ... بالاخره همش درسِ دیگه ... درس زندگیو این حرفا که میگن ...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم |

خداییش حیف نیست وقتی شش ترم اومدم اینجا چرت و پرت نوشتم ... اونوقت در ترم هفت و به عبارتی سال آخر اینجا رو از اراجیفم بی نصیب کنم؟؟؟ چرا ... حیفه می دونم ...
بی رونقی اینجا می تونه دو تا دلیل داشته باشه ... اینکه این سه سال و نیمی که گذشت انقد ما فعال و درگیر مدیریت بازی بودیم که اصلا یادمون رفت یه بلاگی داشتیم توش می نوشتیم ... یا اینکه نشون دهنده خستگی و خمودگی بیش از حد و این چیزا بوده ... از اونجایی که من آدم خوش بینی هستم باید بگم که ما فعال بودیم و خیلی درگیر بودیم راستشو بخواید درگیر خستگی و خمودگی بودیم همش ... هی همش با اینا درگیر بودیم
این ترم اکثر بچه ها واحدهای کم برداشتن که بالاخره کنکوری گفتن سال آخری گفتن و از این حرفا ... به صورت خیلی اتفاقی منم همینکارو کردم ... و ترم هفت رو با دوازده واحد بشکن و بالا می ندازیم و کنکور هم در حاشیه بهش پرداخته می شه و بیشتر نقش خودش رو در انکسار تفریح و خوشی بازی می کنه تا هدفمندی و این چیزا ... نه خدایی این تیکه هدفمندی رو حال کردین ... یاد چی افتادی؟؟؟ بدبختی ؟؟؟ فقر و فلاکت؟؟؟ نه ... نه ... این حرفا رو نزنید ... اصلا اینجوری نیست ... در قضاوت کردن کمی عجله می فرمایید و بی انصافی ... یکم صبر کنید ... نظرتون رو بعد از عید 90 اعلام کنید ... اه ... اصلا به من چه ...
عرض می کردم ... نصفه شبی یهو دلم یه جوری شد ... نه اینکه این دانشگاه هم کم کم داره نفسای آخرشو می کشه ... یکم دلم خوشحال شد یکمم دلم برای اینجا تنگ شد ... و حقیقت اینه که چیزی جر چرت و پرت گفتن نداشتم که بگم ... مثه همیشه جانم ... مثه همیشه ...
دوستایی که شما باشین ... شادی و سلامت نصیبتون ... و از این چیزا

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم |

خب ... اول از همه سلام ... سال نو و هشتاد نه به خوشی و برکت ... برای همه ... مخصوصا همکلاسی هام
اینجا حسابی خاکی شده ... یا شاید زیر خاکی ... این اولین پست سال جدید و همینطور ترم ششم

اوممم ... دلم برای اینجا تنگ شده بود ... هر از چند گاهی چیزی به ذهنم می رسید ولی به دستم نه ...
حالا یه موضوع تو ذهنمه که عنوان کردنش خیلی بی مقدمه و یهویی می شه  ...
اونم اینکه از من به شما نصیحت ... هیچ وقت دو درس رو با یه استاد برندارید ... یعنی بهتره اینجوری بگم ... اگه از حرفای یه استاد خوشتون میاد بازم باهاش درس بردارید ... تناقض شد نه؟!! حالا می گم

اینی که می گم از تجربیات خودمه ...
ترم چهارم ... با یه استادی درس برداشتم که خب فقط با اون ارائه می شد ... همه چی عالی ... استاد به نظر با سواد و با معلومات(صد البته) ... فعال ... و حرفاش خیلی خوب و تکان دهنده ...
بعد از کلاس به قدری از خودم و تنبلی خودم بیزار می شدم که نمی دونستم باید چه کار کنم ... این حالتو دوست داشتم چون برای یه مدتی هر چقدر هم کوتاه هل دهنده بود ...

ترم ششم هم باز با همین استاد برداشتم ...
وای خدا ... همه ی حرفاش همون حرفای دو ترم پیش ... مثال هاش ... شوخی هاش ... تهدیدهاش ... نکات بامزه ی سر کلاس که ترم چهارم فکر می کردم چقدر فی البداهه ست ... اینقدر شوکه شدم و از سادگی خودم خجالت کشیدم که نگو ... عجیب بود ... حتی کتاب هایی که بهشون اشاره می کرد همون کتابها ...

اما یه نکته ی مثبت ...
اگرچه که همه چیز تکراری بود ... راستش مایه شرمه که بگم ... تلنگر زدن هاش هم برای من تکراری بود ... یعنی هنوزم بعد از کلاس حس بدی بهم دست می ده ... این یعنی اینکه من از ترم چهارم هنوز آدم نشدم ... این استاد یه ترم به من تلنگر زد و من ترم شش هم باهاش درس دارم و هنوز با حرفاش احساس عذاب و بی خاصیتی می کنم ...

حالا یه سوال پیش میاد ... آیا اساتید واقعا به این موضوع آگاهن که باید حرفهای یکسان اونقدر بزنن تا تو گوش این دانشجو فرو بره؟؟؟ یا اینکه یه قسمتی از دانششون رو جدا کردن برای تدریس؟؟؟ و یا اینکه واقعا قضیه به همین سادگیه و چیزی بیشتر از این برای ارائه ندارن؟؟؟

من که گیج شدم ... و هنوز فکر می کنم این تلنگر ها فقط کوتاه مدت عمل می کنند ... واقعا چه کار باید کرد که این حرفا تو گوشمون فرو بره ... و قسمتی از وجودمون باشه جوری که اگه دوباره شنیدیم احساس خرسندی کنیم که اوه بالاخره من آدم شدم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم |

فکر نمی کنم پستی که میخوام بنویسم لحن خوشایندی داشته باشه ... می تونید بذارید پای بدحالی خودم می تونید هم شما هم با من حالتون بد شه ...
تو این پست طرف صحبتم با اساتید محترم است ... البته که هیچ استادی وقت نمی کنه چنین جایی رو بخونه اما این دلیل نمی شه که من چیزی نگم ... کمترینش اینه که آروم تر می شم
این ترم همه درسام به قول خودمون خوندنیه ... فکر می کردم به نسبت باید ترم جالبی باشه و یا بشه بهتر ازش استفاده کرد ... نه تنها اینجور نبود بلکه بدتر هم بود
اساتیدی که نمی دونم برگرفته از کدوم سبک تدریس حس باکلاس بازی و مدرن بودنشون گل کرده که دانشجو باید همش ارائه بده ... دانشجویی که سطح سوادش با بقیه کلاس یکسانه ... بیانش افتضاحه و کلاس رو با میدونی برای افزایش اعتماد بنفس اشتباه گرفته ... که فقط دنبال سه - چهار نمره پایان ترمه
و در مقابلش یک کلاس در خواب فرو رفته که مدام در حال دهن دره کردنن ...
و استاد هم گوشه ای از کلاس رو انتخاب می کنه و معلوم نیست به چی فکر می کنه ...
ما شدیم دانشجوی مدرس ... کتاب را برداریم اسلاید سازی کنیم و بیایم اراجیف بگیم ...
من موافقم که استاد باید دانشجو رو وادار به کار کنه ... اما این کار دانشجو نیست ... همه ی وقتمون گرفته می شه ... هیچ استعدادی برامون باقی نمی مونه ... یا باید به درس دادن فکر کنیم یا به امتحان و یا به پروژه های جور واجور ...
کلا هم اصلا نمی تونن پروژه هایی رو که تکلیف می دن پیگیری کنن ... دانشجو آخر ترم یه مشت کاغذ میندازه جلو استاد ... استاد هم معلوم نیست با چی جزوه قراره حال کنه که نمره بده
آدم با این وضع زخم معده نگیره خیلی خوبه ... ناراحتی های روحی و خستگی بماند ... اینا که اصلا مهم نیست
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم |

یه نکته ای وجود داره
استاد سر کلاس سوالی می پرسه که ممکنه اینجور برداشت شه که هر کی بهش جواب بده شاید بتونه بدون ترشی دانشجوی خوبی از آب دربیاد
حالا هجوم صداهای درهم و برهم ... زیر و برم ...
تو هم ساکت نشستی تا ببینی بقیه چه جوابی می دن و اینکه شاید بتونی برای خودت موضوعی برای خنده پیدا کنی
بغل دستیت هم از فرط اشتیاق به پاسخگویی انگشت اشارش داره می ره تو چشت (علامتیست برای اجازه گرفتن) و خودش هم در حال پرت شدن از روی صندلی
حالا داره یه جواب پرت می ده ولی نه یک بار بلکه صد بار جوابش رو با انواع تن صدا ارائه میده
منم این وسط می بینم که استاد بغل دستی منو دیده و چه شکست علمی ای خورده و روشو بر می گردونه که ببینه بقیه چی دارن بگن ... باز این بغل دستی من ... استاد ... استاد ... ور ور ور ور ور ور .... استاد ما بگیم ... ور ور ور ور شر و ور

در انتها استاد که می بیند ول کن نیست ... با بی تفاوتی بهش اشاره میکنه یعنی که بگو ... او هم با اشتیاق می گوید ... و استادت بار دیگر با بی تفاوتی به شخص دیگری اشاره می کند ... به این معنی که مورد تایید واقع نشد!!!

مورال ریزالتش می تواند چنین باشد ... به جان خودت استاد می شنود و اگر جوابت نمی دهد یعنی دیگر بس است ادامه نده!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم

کلاس مهارت های کارافرینی هم بالاخره بعد از کلی پاس به نسترن رسید و امروز نسترن اومد سر کلاسمون ... نسترن هم مثه ما بزرگ شده ... خانوم تر شده ... با اعتماد به نفس بیشر
ویژگی خوب نسترن اینه که آماده میاد سر کلاس
سر کلاس یکی از دوستای خوبم به نسترن شکایت کرد که چرا رشتمون نظم نداره ... نسترن گفت این توهمه که شماها فکر می کنید که نظم ندارید و این فقط بخاطر اینه که رشتتون جدیده وگرنه توی همه ی رشته ها همین دغدغه ها هست، خب هم حق با دوستم بود هم حق با نسترن ...
اما من همیشه به این معتقدم که آدم هر کاری که دلش بخواد رو می تونه انجام بده ... فقط وفقط کافیه که بخواد ... بخواد با همه وجودش هم بخواد
همین من وقتایی که تعطیلم خواب می شه بدترین دشمنم همش دلم میخواد به کارام برسم ... و همین که شب امتحان می شه یا دانشکده میام ... انگار خواب بهترین و شیرین ترین خاطره من می شه ... اینا همش بستگی به خواستن داره ...
من کلاسای طهمورث رو دوست دارم ... تو کلاسش از اینکه اینهمه کم اطلاعم از خودم بدم میاد ... تو کلاسش یه عالمه چیزای جورواجور تو ذهنم وول می خوره و دلم میخواد خیلی کارا انجام بدم ، ولی هنوز به مرحله الزام نرسیدم ...
از دید من اینکه آدم بخواد کاری انجام بده باید از انجام ندادنش احساس خفگی بهش دست بده ... حالش بد بشه ... نتونه خودشو تحمل کنه ... وقتی شب میخواد بخوابه تنش بلرزه ... فکر کنه داره تب می کنه ... در غیر این صورت اون کار یه کار فوق العاده نمی شه ... و شاید اصلا انجام نشه

یه نیگا که به پست می کنم ... می بینم خیلی شکسته بسته نوشتم ... نمی دونم آیا کسی متوجه شد چی میخوام بگم!

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم

آغاز یه ترم و یه سال تحصیلی جدید
شاید این اولین ترمی باشه که قبل از حذف و اضافه برنامه مرتبی برا خودم جور کردم ... با دوستم به این نتیجه رسیدیم که ما که اهل پاچه خواری و باقی مسائل نیستیم اینکه با چه استادی درس برداریم اهمیت چندانی نداره ... استاد خوب در کل استادی که خیلی خوب باشه و استاد خیلی خوب هم باید رویایی باشه ...
خب ما نداریم ... منم دانشجوی خوبی نیستم ... دانش جوی خوبی نیستم ... پس همینقدر که بتونم یه برنامه ای درست کنم که مینیمم وقتم رو خدمت اساتید باشم این خودش یعنی یه برنامه خوب

به دنبال نسترن و آرمیتا ... این ترم داریم یک عدد مونا ... خاله مونا بچه ی خوشکل و بانمکیه که هیجان زیادی برای تدریس داره انگار داشت تو کلاس پرواز می کرد هر آن یه ایده به ذهنش می رسید و دلش می خواست به ما هم بگه ... خب بامزه بود واقعا

من هم موافقم که در کتابخونه نمی شه چیپس و پفک و ساندویچ خورد اما اینکه نمی ذارن چای یا قهوه بخوریم یعنی یه حرکت زیر پوستی برای دور کردن جوانان مملکت از کتاب خواندن در کتابخانه
در یک جمله دانشگاه را دوست ندارم ...

دلم برای مسعود تنگ می شه استاد باید به دانشجوش کتاب خوندن یاد بده ... مسعود تنها کسی بود که اینکارو کرد

از استادای پاورپوینتی بدم میاد

روش تحقیق رو با طهمورث برداشتم از هر کی می پرسم می گه برو حذف کن ... تو این دو جلسه ازش بدم نیومد حداقل برای دو جلسه تونست منو جذب کنه حالا نه خیلی زیاد اما بدم نبوده ... اما دوست داشتن من با نمره پایان ترم دقیقا رابطه معکوس دارن

کاش می شد بازم با شیرکوند درس برداشت

ساسان استاد دوست داشتنی ای بود و هست اگه صنعتی پاس نکنم بازم با خودش برمی دارم

چرا ما تو دانشگاه مبلمان نداریم بلکه آدم بخواد یه نفر رو دعوت کنه باهم گپ بدردبخور بزنن و نخوان برن تو دار و درخت و گل و چمن

به این نتیجه رسیدم که تو کلاس استاد هرچی میپرسه باید دستت رو بگیری بالا ... اینکه چی می گی زیاد مهم نیست فقط دستت بره بالا

در راستای خصوصی سازی ارشد رشته کارآفرینی ضریب زبان کمتر و کامپیوتر حذف و بازاریابی اضافه

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم

اینهم از امتحانای این ترم ...
در مجموع همه را به (...) دادیم ، اینقدر ذوق تمام شدنشان زیاد بود که بی خیال همه چی شدم
حالا من و یه تعطیلات ده روزه و مثه همیشه یه عالمه نقشه که معلوم نیست انجامشون می دم یانه!
این ترم جدید، اولین ترمی است که به آغازش نزدیک می شم و پیش خودم نمی گم این ترم بهتر درس خواهم خوند که شبای امتحان به (...) نیفتم!
همینی که هست!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم

البته این ستمیست که ممکن است به هر قومی برود و هم نرود که نیمه ی ثلث آخر تعطیلاتش را امتحان بدهد
خدایی نکرده نه بنده اهل غر و غور هستم نه قصد چنین جسارتی دارم
سه تا از امتحانا رفت ... فردا هم که چهارمیش این یعنی که نیمه ی راه رو رفتم ... از همون اول امتحانا نه از همون قبل ترش هی تو خونه جار می زدم آخ جون چهار شنبه ی هفته ی دیگه ...
کاش یه تعطیلاتی هم برامون می ذاشتن ...
اما خب حس جالبی بود که گفتم نصیب هر قوم نفرین شده بارون زده ای نمی شه که این موقع سال پاشه بیاد امتحان بده البته به قول بچه ها یه بار هم که شده تونستیم تجدیدشدگان رو درک کنیم
حس جالبش اینجا بود با اینکه سه ماه بود بچه ها رو ندیده بودم اما چون داشتیم ادامه ترم قبل رو می رفتیم هیچ حس تازگی ای نداشت تا حدی که یادم می رفت به بعضی ها سلام کنم بعدش یهو متوجه می شدم می دیدیم عجب کاری کردم ...
شبهای قدر هم که به تخمین حسابها و اهرمهای شرکتهای نامعلوم می گذرد ... خدا کند اینقدر که ما این شبها یه قرون دو زار مردم را در ماشین حساب چک می کنیم که بشود یه تست زد ... یه جایی دست ما را بگیرد
دیشب همش بخودم می گفتم و تو چه می دانی که شب قدر چیست ... کلی به خودم دلداری دادم که من هیچ چیز نمیدانم ولی حتما یه چیز خوبی توش هست ... حالا چه با ماشین حساب چه با تسبیح ... هر دو از دو مصدر متفاوت با حروف مشابه هستند دیگر
به جان خودم همه ی این پست از عوارض حرص کردن است

خدا به دادم برسد با این درس روستایی و تدریس شاهکارنه اش ... چه درس مهمی می تونست باشه و چقدر جذاب ... و آخر ترم جز یک به جهنم گفتن نصیبی ندارد

پ.ن:خاطرات مشترکمان به زیر صفر رسیده است ولی من هنوز به صفر نرسیده ام ... ازین پس خصوصی تر می شود به قول شاعر شهیر که می فرماید
به کسی بر نخوره بــــــــــــــــــــــــــر نخوره
من یکی پنجرمو می بندم

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط سپیده یکی از بچه های کلاس هستم