خدا به دادم برسد با این درس روستایی و تدریس شاهکارنه اش ... چه درس مهمی می تونست باشه و چقدر جذاب ... و آخر ترم جز یک به جهنم گفتن نصیبی ندارد
پ.ن:خاطرات مشترکمان به زیر صفر رسیده است ولی من هنوز به صفر نرسیده ام ... ازین پس خصوصی تر می شود به قول شاعر شهیر که می فرماید
به کسی بر نخوره بــــــــــــــــــــــــــر نخوره
من یکی پنجرمو می بندم
ورزش و دويدن ارام باعث تقويت حافظه ميشه البته اینو میتونید برای بعد ازماه رمضون استفاده کنید من یکی که جونشو ندارم
آب خوردن باعث افزايش قدرت يادگيري ميشه چند ليوان در روز
اسيدهاي چرب امگا 3 كه در روغن كلزاي لادن يا ماهي وكپسولهاي ماهي و...هست بهتره روغن كلزاي لادن رو مصرف كني كه توي همه سوپرماركتها هم پيدا ميشه و طعمش هم بهتر از افتابگردانه برا سرخ كردن كتلت هم خوبه البته در دماي كم يادت باشه اصلي ترين تركيب مغز امگا 3 هست كه امگا 3 نه تنها باعث افزايش قدرت يادگيري ميشه بلكه در تعادل خلق و خو هم موثره
البته بهترين روغن روغن زيتونه ولي بد مزه است و گرون من همینجا از دیگر تولید کنندگان روغن عذر خواهی می نومایم
تخم مرغ (نيمرو) خيلي عاليه
براي مغز و براي ارامش قبل امتحان من متوجه شدم كه مصرفش خيلي به ادم ارامش ميده و
صبح روز امتحان بهتره مصرف بشه اگه مثه من دوست ندارید صبحانه چرب بخورید می تونید تخم مرغ آب پز یا عسلی بخورید
آب سيب هم خيلي به ادم ارامش ميده و براي سلامتي هم خوبه بهتره صبح امتحان مصرف بشه البته اب سيب تازه و بدون افزودني
آب هويچ خيلي عاليه و باعث ارامش ميشه برتريش به اب سيب اينه كه تازه اش به راحتي گير مياد واسه چشم هم خیلی مفیده و خوردنش سبکتر از آب سیبه ... خوردن یه لیوان آب سیب طبیعی برا من یکی که خیلی سنگینه اما خب خیلی خوشمزه ترهخواب 8 ساعت رو فراموش نكن بدن به ازاي هر دو
ساعت كار به يه ساعت خواب احتياج داره تا مغز بتونه داده ها و اطلاعات رو مرتب كنه ... اصلا بهتو توصیه نمی کنم مثه من جو گیر شید و خوابتون رو کم کنید بعد یهو مجبور شید یه هفته تو منگی به سر ببرید
25 دقيقه خواب بعدازظهر خيلي خوبه برا مغز و طبق تحقيقات ژاپني ها
نبايد بيشتر از اين بشه ... منکه هیچ وقت نتونستم این کارو بکنم همیشه 25 دقیقه ام می شه 2.5 ساعت
جويدن ادامس تاثير مثبت داره روي مغز ... من با این یکی خیلی موافقم
ويتامين ب6 باعث تقويت حافظه و ب1 و ب2و ب3 و ب12
باعث ترميم بافت مغز مي شوند كه تو مرغ و موز و قرص ب كمپلكس هست
اینا هم چیزای بدی هستند میل نفرمایید اگر مایلید
شيريني و شكر و قند مغز رو ازبين ميبره
چربيهاي جامد مغز رو ناتوان ميكنه
فشار خون بالا
اب يخ تاثير منفي داره رو مغز
لبنيات به صورت موقتي مغز رو از كار ميندازه ولي مواقعي كه مطالعه نداريم واجبه كه خورده بشه
نمك دشمن مغزه
كربو هيدراتها مثل سيب زميني و برنج برا مغز مفيد نيست
سرب و الودگي هوا
استرس كاركرد مغز رو شديدا كم ميكنه
ترشيها ميوه هاي ترش سوسيس كالباس و گوشت گاو بد هست
ماه رضون خوبی داشته باشید امتحاناتونم خوب بدین منو سرافراز کنید
می بخشید اگه بعضی جاهاش املاش چرت و پرته یا فونتش یکم نامرتب ... حالم اونقدر خوب نیست که بتونم مرتبشون کنم اما دلم میخواست اینارو براتون بذارم
امروز وبلاگ یکی از بچه ها رو می خوندم که یک پستش رو اختصاص داده بود به آقای دکتر شیرکوند ... پست تاثیر گذاری بود ... یهو از خودم خجالت کشیدم چرا من اینکارو نکردم با اینکه از همون روز اول از بازداشت ایشون خبردار شده بودم البته الان بی اطلاعم (اگه کسی خبر داره به منم بگه) ...
ایشون از نظر من از معدود استادای دانشکده هستن که حسابی حس پز دادن و افتخار رو برای دانشجوهاش ایجاد می کنه حداقل برای من که اینجوری بود ... دو ترمی که با ایشون کلاس داشتم خودمو به آب و آتیش می زدم که اقتصادامو با ایشون بردارم جوری که محور برنامه ریزیم می شد اقتصاد و ساعت های اقتصاد و روزهاش و ... و نمی دونم چی !!!
یه حس خوبی بهم می گه ... اگه خوب نبود ... اگه اینهمه که دانشجوهاش دوسش دارن محبوب نبود ... اگه حرفش حساب نبود ... اگه علمش زیاد نبود ... قطعا در این بلوا آزادشون می ذاشتن!!!استاد عزیزم
جناب آقای دکتر شیرکوند ... کلاس های شما هر کدام برای خودش خطابه ای بود ... هر کدومش نابود کردن شب سیاه و نشون دادن نوری بود که باید می دیدیم وجود دارد ... من برای هیچ کدوم از امتحاناتون از جزوه کلاسیتون استفاده نکردم ... چون عملا امتحان مزخرفترین و هیجان انگیز ترین بخش دانشگاهه که مربوط به دانشجوست شما اینو خوب فهمیده بودید ... شما اینو خوب فهمیده بودید که کلاس درس، جای گفتن محتویات کتابایی نیست که کتابخونه ها ازشون پر شده ... شما خوب فهمیدید که کلاس درس جای نگفته ها و روشن کردن افکار دانشجوهاست ... جزوه های من از شما، فارغ از هر فرمولیست ... جزوه های من از شما دریای حرفهاییست که نمی گذاشتند بدانیم ،بفهمیم ، بخوانیم ...و اما من ... نمی دونم چجوری و چطور، اما دلم نمی خواد کلاساتون دیگه نباشه ... کاش اونقدر جرئت داشته باشیم که بگیم نمی ذاریم که نباشید!
بعد از مقدمه بالا که مخاطب رو به محتوای پست مطلع کردم ... وظیفه ی خودم می دونم از همه دوستان بخوام برای کشورمون دعا کنند ... می دونم که حرف خنده داری زدم حتما همه این کارو می کنند ... وضع بدی که در کشور بوجود اومده ... به نفع هیچ یک از دو دسته ایجاد شده نیست و حتم دارم که هیچ یک از این دو دسته به این وضع راضی نیستند ... بعضی از شهرها دارن داغون می شن ... جوونهامون دارن کشته می شن ... خیلی از حرمت ها برای همیشه شکسته شده ... همه ی اینها به کنار ... همه به حالتی از افسردگی فرو رفتیم ... افسردگی و گاها خشم ... حتم دارم که هیچ یک از شما زندگی همیشگیتون رو ندارید و روان آشفته ای دارید ... حتم دارم که دارید ایران رو با روحتون لمس می کنید ... و حتی اگه گاهی عصبانی می شید و چهارتا بد براه هم می گید با همه وجودتون دارید عشق زیادتون به وطن رو درک می کنید ...
برگردیم به حرفای خودمون ... خیلی از ما ها که خود منم تا چند ماه پیش از همین دسته بودم ... احساسمون اینه که چرا کسی کاری نمی کنه که من پیشرفت کنم این نوشته رو بلد کردم تا خنده ی شما هم بلد شود ... خب خیلی از غرهایی که ما می زنیم از خونه گرفته تا خیابونهای شهر ... از راهنمایی تا دبیرستان ... اگه کمی بهش فکر کنیم معنی خنده داری جز این نخواهد داشت ... این حقیقته هیچکی واقعا دلش نمی خواد تو پیشرفت کنی ... اما این واقعیت به این تلخی هم که میگم نیست ... خب چرا ممکنه افرادی هم وجود داشته باشند که از صمیم قلب دلشون پیشرفت کسی رو بخواد ولی قظعا اون آدم به آدم تنبل بیکار غرغرو نیست ... هیچ کس دلش نمی خواد به کسی کمک کنه که جنم نداره ... صد در صد این شیوه درست نیست و من این باور رو قبول ندارم اما وضعیت حاکم همینه
احساس استقلال در پیشرفت یکی از همون عبارت های ساختگی و ترکیبیه منه که از یک حس متفاوت و خاص دم نمی زنه حسی است که در درون خیلی ها دیدم و دلم خواسته این افراد رو در ذهنم در جایگاه دیگه بگذارم چون این افراد برای من بسیار با ارزش و قابل احترامن
البته که پیشرفت مستقل وجود ندارد ... این واضحه که شما نمی تونید بدون دیگران و بدون کمک دیگران،بدون نظارت دیگران، بدون تعلیم از دیگران پیشرفت کنید ... همه ی انسانهای مکتشف،مخترع،تئوریسین همه آنها حداقل کمکی که گرفته اند یک دسته اطلاعات وسیع از دیگران قرض کرده اند ...
اما احساس استقلال در پیشرفت چیزی جدا از استقلال در پیشرفت هست ... احساس استقلال در پیشرفت تنها یک محرک از نوع انگیزش است ... تنها حس استارت کار است ... تنها منفعل نبودن و منتظر نبودن است ... همین!!!!
دیشب به متن بالا فکر کردم ، و تا نوشتمش طول کشید ... صبحانه هم نخوردم ... البته که خیلی(...) تشریف دارید اگه فکر کنید صبحانه نخوردم که بیام بنویسم ... خیر، خواهر دوست داشتنیه بنده رفته است نان تازه بخرد فرمودن چیزی نخور تا من بیام ... اینقدر اشتها دارم که می توانم جای تکتکتان را خالی بفرضم ... و بجای همتون نوش جان کنم ... روز .. نه!!! شاید هم شبتون .. خوش
نمی تونم تصور کنم خوندن این پست در شما چه حسی رو ایجاد می کنه اما دلم میخواد با دنبال کردن این نوشته حداقل حس من رو از عنوان کردن این بحث درک کنید و شاید به درک مشترکی برسیم.
پدیده های گوناگونی که در اطراف ما وجود دارند ورودی هایی که هر روزه آنها را دریافت می کنیم بی آنکه غربال شوند و یا درجه دار ... ورودی ها از نوشته ها ... کتابها ... اشعار ... ترانه ها ... اخبار گرفته تا حرف ها ... نگاه ها ... خطاب ها و ...
نمی دونم این ورودی ها رو چی می شه اسمش گذاشت ... اما اون ورودی هایی رو انتخاب می کنم که حداقل برای یک دقیقه فکر ما رو به خودش مشغول کرده و ما با همه حواسمون اون ورودی رو حس کردیم و ورودیش رو امضا کردیم ...
گاهی به این می اندیشم چرا در ذهنم خبری از پایکوبی و جشن و سرور نیست ... چرا افکار با هم دوست نمی شوند،با هم ازدواج نمی کنند چرا دست به دست هم نمی دهند و برای آینده ای بهتر به هم وعده و عید نمی دهند ... چرا همه ی این ورودی ها در گوشه ای کز کرده و به هم بی اهمیت هستند ... چرا خانه ذهن من اینقدر کثیف و نا مرتب است ... چرا هیچ فکری چراغی روشن نمی کند ... چرا هیچ فکری پیشنهاد رقص به فکر دیگر را نمی دهد ... چرا همه فقط وارد می شوند.
خودم را مقصر دیدم ... من به عنوان خدای این ورودی ها هیچ گاه به آنها اهمیت ندادم ... هویت شان را مشخص نکردم و جنسیتی برای آنها قائل نشدم ... این ورودی ها آنقدر خام هستند که نمی توانند خودشان را بشناسند چه بخواهد با ورودی دیگر ارتباط داشته باشند و یا بخواهند پیشنهاد دوستی به کسی بدهند ... من آنها را رها کردم ... آنها هم بی جان و رمق در اتاقهای کثیف و بی نور ذهنم جا خوش کرده اند.
به این می اندیشیدم حداقل روزی باید هزاران عروسی در ذهنم برپا می شد ... باید ثمره های این ازدواج ها نیز با هم آشنا می شدند ... باید نسل اندر نسل ذهنم تاریخ ساز می شد ... اما در ذهن من حتی هنوز آدم و حوا هم یکدیگر را نخواسته اند ...
برخی از این فکر ها و ورودی ها با هم روابط نامشروعی داشته اند که حاصل آن تنها باعث فساد خانه ذهنم شد،و بعضی از این فکر ها تصمیم داشتند یکی از اتاقها را برای خود روشن و تمیز کنند ولی آنقدر ضعیف بودند که قبل از روشن کردن چراغ مردند ... و برخی از آنها حتی باردار هم شدند اما آنقدر بیمار بودند که حاصلش تنها جسدهایی بود که فقط محیط ذهنم را آلوده می کرد ...
واینطور شد که در ذهن من هیچ وقت نسلی برنیامد ... هیج زاد و ولدی نشد ... و هیچ چراغی روشنایی اش بدرد کسی نخورد
تقصیر چه کسی بود؟؟؟
می توانم بگویم من اجازه خیلی از این ورودی ها را نداده بودم ... در محیطی بودم که بی اجازه هر ورودی را به ذهنم پرتاب کردند ... و می توانم بگویم هنگام ورود این ورودی های جدید چرا برایشان توضیح ندادم به کجا بروند چرا قوانین ذهنم را برایشان نگفتم ... چرا هدف از روند ذهنم را برایشان توضیح ندادم تا بعضی شان مایوس شوند ... تا بعضی هاشان را امید وار کنم ... تا بعضی هاشان خودکشی کنند ...
این می شود که ذهن من می شود یک خانه بی هدف که فقط مکانی است برای خوابیدن ... بی جشن ... بی میهمانی ... بی نسل